با غباری  از غم

تو به لبخندی از اين آينه  بزدای  غبار

آشيان  تهی دست  مرا

مرغ  دستان  تو پر می سازند

آه مگذار ، كه دستان  من آن

اعتمادی  كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد

آه مگذار كه مرغان  سپيد  دستت

دست پر مهر مرا  سرد و تهی بگذارد

من چه می گويم ، آه

با تو اكنون چه فراموشيها

با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست

تو مپندار كه خاموشی من

هست برهان فرانموشی من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزی

همه برمی خيزند

   حميد مصدق

/ 1 نظر / 3 بازدید
sanaz

man ke chizi az en matn halim nashod fagsat az axesh kosham omad