بيگانگی و يگانگی

" ... تو بيدار می نشينی تا انتظار، پشيمانی بيافريند. بگذار تا تمام وجودت تسليم شدگی را با نفرين بياميزد؛ زيراکه نفرين، بی رياترين پيام آور درماندگی ست. ... التماس، شکوه زندگی را فرو ميريزد. تمنا، بودن را بی رنگ می کند و آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است. ... هليا! میان بيگانگی و يگانگی هزار خانه است. ... آه هليا.... چيزی خوفناک تر از تکيه گاه نيست. ذلت، رايگان ترين هديه ی هر پناهی ست که می توان جست. افسوس هليا که نمی دانستی امکان بر همه چيز دست می يابد. ... هر مغلوبی تنها به امکان می انديشد و آن را فرين می کند، هر فاتحی در درون خويش ستايشگر بی ريای امکان است. امکان می آفريند و خراب می کند. ... دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است. بسا که "خواستن" از تمام امکانات گدايی کند؛ اما من آن را دوست می دارم که به التماس نيالوده باشد. ... نه، هليا! تحمل تنهايی از گدايی ِ دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدايی همه ی شاديها آسانتر است. .... و ما می توانستيم ايمان به تقدير را مغلوب ايمان به خویش کنيم. آنگاه ما هرگز نفرين کنندگان امکانات نبوديم...اينک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پايدار می بيند. شاید، شايد که ما نيز عروسک های کوکی يک تقدير بوده ييم... نمی دانم... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

...ما برای فروريختن آنچه کهنه است آفريده شديم. در ما دميدند که طغيان گر و شورش آفرين باشيم و به ياد بياور آنچه را که من در اين راه از دست داده ام. ... به روزهای اندوه باری بينديش که تسليم شدگی را نفرين خواهی کرد و به روزهايی که هزاران نفرين، حتی لحظه يی را برنمی گرداند. ... در آن لحظه های خطير که سپر می افکنی و می گذاری ديگران به جای تو بينديشند، در آن لحظه هايی که تو ناتوانی خويش را در برابر فريادهای دیگران احساس می کنی، به يادداشته باش که روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمی گردند. به زمان بينديش و شبيخون ظالمانه ی زمان. ... و فراموشی را با دردناکترين نفرت ها بياميزيم، زيرا انسان دوستانش را فراموش می کند... ليکن چگونه از یاد خواهی برد...؟... آهنگ ها تنهایی را تسکين می دهند؛ اما تسکين تنهایی تسکين درد نيست...ديگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد... چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟ شب از من خاليست هليا... شب از من، و تصوير پروانه ها خالی ست...

شاید ما نيز عروسک های کوکی يک تقدير بوده ييم، که می توانستيم ايمان به تقدير را مغلوب ايمان به خويش کنيم. "                          بارديگر، شهری که دوست می داشتم- نادر ابراهيمی(سويتی)

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
رهگذر

سلام امين جان. le coeur de l'homme est le pays de ceux qu'ils aime.