شاید زیادی احساسی و وسواسی شدم . شب که میشود دست به قلمم خوب میشود  و میخوام که همه چیز بنویسم و مینویسم ولی فرداش وقتی میخونم میگم بابا این بچه بازیها چیه و پاره میکنم به همین خاطر هم هس که خیلی وقته اینجا چیزی برا  گفتن ندارم . مثلا یه بار از وقتی نوشتم که با یه نفر رو نیمکت  پارک ملت تهران نوشته بودیم و رانی میخوردیم و حرف میزدیم وچقدر متواضع صمیمی بود  و به قولی خاکی و مخصوصا با ادب و دوست داشتنی ...  در حالی که اون راههایی که من آرزوش رو دارم که طی کنم با همه آشوفتگیها و سختیها و برا بعضی ها رقابتهای نا ارزش و همدیگه رو خورد  کردن   و چقدر دود چراغ خوردنها تازه خیلی وقته هم باشه که   رفته و به اون سطح از سواد برسه و الان کنار من بنشینه و خوب به حرفام گوش بده و به لطافت هر چه تمام تر  بگه" خوب دیگه چه خبر؟ "<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 به قول سویتی این دوستان دور و برم طلا هستن 0 که برا من هم همچین کسایی هستن که واقعا برام با ارزشن و چقدر هم خوبه که خوب باشیم و دیگران نخوان که ما رو از دست بدن .

من و تير چراغ برق , دردمان يكي است
شب كه مي شود
سرمان تاريك
دلمان پرنور
صبح كه مي شود
سرمان سنگين
دلمان خاموش (سویتی)

/ 2 نظر / 6 بازدید
pooria

خيلی با حال بود