بعضی لحضات هس که آدم احساس ميکنه تمام احساسات برای درک اون لحظه کمن

مثل تصويری از طبيعت، مثل وقتی که وسطِ جزيرهِ تنهايی بالای يه تپه وقت غروب آفتاب بشينی و تو آسمون آبی و ابرای شخم زده و خورشيد آرغوانيِ پاييزی و کامل با ابروهای ابريِ ناز و افقی بالای کوهی که سرش يه خورده سفيد شده خيره بشی ، مثل دريايی که عقب نشينی کرده باشه و اون ته همه چی فقط يه خط غبار خاکستری بنظر بياد،يا  اونطرفتر تپه درختهايی که ، رديفو خيلی مرتب توی غربت يه دشت بزرگ به  جرم زندگی پر غرور سر پا وايسادن و با حسرت ،که از سپيده  عظمت يه دخترچوپان رو با گوسفنداش که اونارو به بهت دشت ميبره ،بدرقه ميکنه و همين  موقعها که وقت برگشتنشون هس نگران خستگی اونها هست ولی حيف که نميتونه درک کنه که اونا چقدر خسته شدن ،  مثل من که وقتی ميخوام دستهام رو هم دراز ميکنم باز نميتولم لمسشون کنم اينجاس که ايست زمان هم نميتونه کمکی به آدم بکنه مثل همون کسی که کنارم نيس مثل زلالی و  شفافی صدای ويولون يا گيتار تا چه رسد به نوازنده حتی چه رسد به وقتی که داد ميزنیم    وطنيم آذربايجان

/ 1 نظر / 10 بازدید
lachin

موسيقی کلماتت خيلی گوش نواز بود، هنوز هم دارم ميخونم ...