تآويل

دردهايی در زندگی مثل خوره روح انسان را در انزوا ميخورد و از آن ميخواهد که فرشته ای بوجود آورد در ذهن و کالبدی دميده از عشق و روزها بياد او پشت سر هم بگذرد و تنها از پنجره ای با هاله ای قدوسی هر روز او را ببيند و خود را سيراب کند .

ولی عشق رجاله ها يک هرزگی يا ولنگاری موقت، ولی او برايش با چشمان افسونگر ترکمن ،لبهای نيمه باز با صدای خفه و آرام که هر کدام پر از يادگاران ،و او از اينهمه  ،چيزی را ميجويد که از آن محروم بود .مختصر آنکه اين عشق برايش ابديتی شده بود که يکبار ديگر از آن پنجره او رل ببيند و هنجار شکند و سر بر دامنش بگذارد و به ابديت برسد.آنهمه يادگاران دور دست و خاکستری و متراکم را پراکنده کند و حالی که انتظارش را ميکشد بيايد و افکارش رقيق گردد...

اوه که چقدر حکايت راجع به ايام طفوليت مربوط به عشق ، جماع، عروسی و مرگ وجود دارد که هيچ کدام آنها حقيقت ندارند بايد قصه ها و حکايتهای خود را بسازيم با واقعيت ولی از کجا؟چون همه افکاری که در کله ام ميجوشند مال الان است برای ديروز کهنه تر و بی تاثير تر و برای فردا خام...

/ 2 نظر / 4 بازدید
edward

piruz bashid be man ham sar bezan

رهگذر

سلام امين جان. زيبا بود . زياد با دلت چک و چانه نزن ٬ گاهی هم به مراد دلت باش . بد نيست ها ؟