گلهای رنج

چنان سرشار از خاطره ام که گويی هزار ساله ام

برای کودک شيفته نقش و نگار جهان به وسعت اشتياق اوست .صبحدم پا به راه ميگذارم٬ دل پر از کينه و اميال ناگوار و دل شوره يک عشقولی . يکی شادمان که ميگريزد از ديار پليد. يکی پر هراس از زادگاه خود . يکی چيزی برای گفتن دارد ولی پر از حسادت. يکی هم چيزهای زيادی برای گفتن دارد ولی نميگويد . يکی هم اصلا چيزی ندارد و نميخواهد داشته باشد و چقدر ساده و مهربان سخن ميگويد ٬دوستش دارم .يکی  دارد و باز هم ميخواهد داشته باشد و چقدر معصوم

سرما و گرما ميگدازد و رفته رفته نشان بوسه ها را ميزدايد .و آن که آرزويش به ابر و مه سپيده دم است ٬جايش خالی ...به لذات فراخ و بی ثبات و با ثبات و ناشناخته می انديشد .بايد در آرزوی آن ماند؟ سرشار از عشقهای کهنه و تازه ٬من طالب سوز دل توام .از مرواريد هايی که از چشمان سياه  و لپ های قرمز فرو ميريزد.

اشک بر زيبايی چهره ميافزايد و من لب ريز از بغز در گلو ...

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید