از وقتی از مسافرت نوروز برگشتم خيلی بیخود شده بودم.شايد وقتی مسافرت طول ميکشه يه طوری ميشه ٫من بی احساسترين شده بودم و سويتی هم خشمگينانه برگشته برگشته بود

هيچ احساسی نداشتم٫يه کم هم دنبال کارای عقب افتاده بودم و اين مشغله آدم رو بيشتر از دورو برش بی خبرتر ميکنه.اصلا سفر يه فرصتيه که آدم از عادت و دلبستگی هميشگی در بياد و وقتی برميگرده ذلال ميشه يعنی چيزهای اضافی ميريزن و چيزايی که ريشه محکمی دارن ميمونن.تا اينکه ديروز يه احساس تازه بهم دست داده بود .هم خوشحال بودم وهم ميخواستم که با يکی در بيفتم ٫حس شرارت از سرو روم ميريخت تا اينکه آزاده به تورم افتاد و هر چی داشتم سر اون خالی کردم حالا بماند چه آتيشی سوزوندم

اون روز با يکی حرف ميزدم ميگفت چی ميشه اصلا آدم احساسی که به يه نفر داره يکم هم بذاره روش به طرف مقابلش بگه! البته من خودم باهاش موافق نيستم ولی اون خيلی راضی از اين اغراق بود و موفق البته ميگفت اول بخاطر شوخی بود ولی الانه رمز موفقيت شده .نظر شما چيه؟

/ 1 نظر / 3 بازدید
homo

سلام... خوبی امين جان...آهنگ وبلاگت معرکه‌ست... خيلی خوشم اومد...