از چند هفته پيش برنامه داشتيم که سعودی به توچال بام تهران داشته باشيم و به بهانه ديدن دوستان در تهران سفری بياد موندنی رو شروع کرديم .

ميدان تجريش بطرف دربند زير مجسمه کوهنوردی که خيره به شهری شلوغ بود آماده ميشديم با دوستانی غريب و آشنا که چه خاطراتی آفريديم مسعود همکلاسيم و يعقوب همکار مسعود و فرزانه دختری ۳۵ سالی و محبوب زنی ۴۵ ساله همگی به استقبالم آمدند و دستی داديم و در هوايی ملايم شروع به حرکت کرديم و از کافه هايی با نيمکت هايی خالی که ميشد زمان هجوم مردمی رو تصور کرد .و کمی اينور اون ور تر دختر پسری ديده ميشد که چقدر صميمی بنظر می اومدن و از مسيری که مشخص شده بود تا پناهگاه شير پلا بالا رفتيم و چه آبشار های زيبا و درختان کاج وقنديل های يخی و عکس گرفتنها و دردو دل های ما تا به پناهگاهی سه طبقه و مسئولی دوست داشتنی .

غروب آفتاب همراه بود با روشن شدن ابر شهری که در سکوت کوهستان غرشی داشت مثل صدای هواپيمايی در آسمان و چقدر اين شهر از بالا ديدنی بود .

پناهگاهی مجهز با در هايی نيم دايره شبيه قلعه ايی استوار و شکست ناپذير وعصر درغذا خوری بدون لامپ و شمعی و چراغ نفتی تا شب چه خنده ها و شوخی هايی که با گفتن تما می ندارد و بعد شامی که يعقوب با کلی تلاش پخت و شب در اتاقی که تخت دو طبقه و بخاری برقی و جند تخته پتو ولی باز سرد بود و تا شب خودمونو با خنده گرم کرديم  و نتيجه باخت من و يعقوب سر حاظر کردن صبحانه بود .

شب رو چشم وزغی به صبح رسوندم  صبحانه رو خورديم و به راه افتاديم .برف ميباريد و بادی می وزيدکه تا پناهگاه سياه سنگ بيشتر شد که گروه های ديگه که قبل از ما به راه افتاده بودن پارچه سعودشمن به قله توچال رو همونجا باز کردن و عکس يادگاری انداختن و بر گشتن .شرايت رفته رفته بدتر ميشد بطوری که فقط ميشد قدمهای نفر جلو رو ديد و ادامه داد تا قله که پناهگاه آهنی به دادمون رسيد و کارمون تموم شد حالا موقع برگشتن بود و کمی پايينتر ايستگاه آخر تله کابين ديده ميشد و مردمی که چه ساده اينهمه راه رو بالا اومده بودن و چه پر شور دختر و پسر خوش ميگذروندن و محبوب از خستگی همون جا سوار شد و رفت پايين و فرزانه از عهدی که بسته بود تا پايين پياده بره و من و يعقوب تا يک ايتگاه پايين اونارو همراهی کرديم و سوار شديم و اولين تجربه تله کابين چه ترسناک مينمود تا ولنجک چه خوش منظره بود

ديگه به انتهای اين سفر و آغاز سفری ديگر که بچه ها از تبريز زنگ زدن برا احوال پرسی و اينکه فردا با بچه های کلاس ميخوان برن اسکی سهند و ما هم مشتاقانه گفتيم شب رو مياييم و صبح محل موعود قبل از اونا اونجا بوديم و چقدر تنبل به نظر می اومدن که خواب آلود تاخير هم داشتند وما خسته از سفر و اونا مشتاق و پر انرژی تا پيست سهند بوديمو چقدر خوش گذشت ...

/ 0 نظر / 6 بازدید