.: هوم :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.
   
  هورلا                     
 
 
 
 

 

 
سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٤

و سوار می آيد؛و عجب جلال و جبروتی دارد.عجب کند و سنگين و شکوهمند می‌ آيد.

نگاه سوار،به لب چاه است.

لب چاه،کنار چرخ،دخترک زيبای قديمی،با دلوهايش ايستاده است.با صورتی گل انداخته.شرم،گونه هايش را اينگونه کرده است.

مرد،کوهی ست انگار،بر اسبی اسطوره ای نهاده.

مرد،به لب چاه ديواره دار می رسد؛به دخترک مه همچون گلبرگ گل محمدی است، يا نسترن رسيده،نگاه می کند و نگاه می کند.

دخترک،انگار بی خيال،دلوی را به چاه می اندازد،ريسمان را می تاباند.صبر می کند، دلو را با آب زلال بالا می کشد.

مرد،هنوز نگاه می کند.

دخترک گل به گونه انداخته ی قديمی،باز هم سر بر نمی دارد.

حس،کافی است.مرد عاشق است.دخترک هم.اما نشان نمی دهد که همين مرد را می خواهد.چه،مرد با تمامی يال و کوپالش،در مقابل دخترک گل به گونه انداخته، چيزی نيست.مستاصل است و منتظر.

مرد متين و بزرگوار می گويد:

ـ تو را از پدرت طلب کرده ام.

ـ سلام سردار!من ديگری را ميخواهم.طلبت را پس بخواه سردار بزرگ.

ـ ممکن نيست.

ـ هست سردار!اين که من،ديگری را بخواهم،تو مرا بخواهی،و کسی ديگر تو را بخواهد، هميشه ممکن بوده است.عشق،می تواند به شکل يک حلقه زنجير در آيد؛يک سرش اينجا، لب چاه،سر ديگرش در ازل.

دخترک کوچک،دانشمندان را ماند؛هر چند به سن و به قد،کودکی را.

سردار بزرگ،همچنان ايستاده و غمزده می نگرد.

دو دلو دخترک پر می شود.

سردار از اسب فرود می آيد و می خواهد که دلوها را بردارد.

دخترک می گويد:

ـ مديونم نکن سردار!

سردار آرام و مهربان پرسيد:

ـ کيست؟کيست آنکس که تو او را می خواهی؟

ـ يک سپاهی ساده دل روستايی.

سردار بزرگ،پای بر زمين کوبيد و فرياد کشيد:

ـاين غير ممکن است.

سردار شکوهمند کم عقلی است.در خطه عشق،غير ممکن وجود ندارد.

دخترک،دلوها را برداشت که برود.

سردار گريان فرياد زد:

- سرباز روستايی ساده دلی خواهم شد.

ـ کافی نيست.

دخترک دور شد.

ـ خودم را خواهم کشت.

ـ کافی ست سردار؛کاملا کافی................

و همه جای قلعه های قديمی پر از قصه است........

   برگرفته از«يک عاشقانه آرام»-نادر ابراهيمی(سويتی)

 

 
Azadunifr
 
LOGO


شماره بازديد


 




پيوند
shazdeamin.persianblog.ir



پشتيباني
Persian Blog


بنابراين، من چه دارم؟اين اوست،هورلا،كه مرا تسخير كرده واين افكار ديوانه وار را به به مغزم مي آورد.او درون من است و كم كم به روح من تبديل ميشود.من او را خواهم كشت.

گي دوموپاسان


 

.:Archive :.
.: E-mail :.