.: هوم :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.
   
  هورلا                     
 
 
 
 

 

 
شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۳

از وقتی از مسافرت نوروز برگشتم خيلی بیخود شده بودم.شايد وقتی مسافرت طول ميکشه يه طوری ميشه ٫من بی احساسترين شده بودم و سويتی هم خشمگينانه برگشته برگشته بود

هيچ احساسی نداشتم٫يه کم هم دنبال کارای عقب افتاده بودم و اين مشغله آدم رو بيشتر از دورو برش بی خبرتر ميکنه.اصلا سفر يه فرصتيه که آدم از عادت و دلبستگی هميشگی در بياد و وقتی برميگرده ذلال ميشه يعنی چيزهای اضافی ميريزن و چيزايی که ريشه محکمی دارن ميمونن.تا اينکه ديروز يه احساس تازه بهم دست داده بود .هم خوشحال بودم وهم ميخواستم که با يکی در بيفتم ٫حس شرارت از سرو روم ميريخت تا اينکه آزاده به تورم افتاد و هر چی داشتم سر اون خالی کردم حالا بماند چه آتيشی سوزوندم

اون روز با يکی حرف ميزدم ميگفت چی ميشه اصلا آدم احساسی که به يه نفر داره يکم هم بذاره روش به طرف مقابلش بگه! البته من خودم باهاش موافق نيستم ولی اون خيلی راضی از اين اغراق بود و موفق البته ميگفت اول بخاطر شوخی بود ولی الانه رمز موفقيت شده .نظر شما چيه؟

 

 
Azadunifr
 
LOGO


شماره بازديد


 




پيوند
shazdeamin.persianblog.ir



پشتيباني
Persian Blog


بنابراين، من چه دارم؟اين اوست،هورلا،كه مرا تسخير كرده واين افكار ديوانه وار را به به مغزم مي آورد.او درون من است و كم كم به روح من تبديل ميشود.من او را خواهم كشت.

گي دوموپاسان


 

.:Archive :.
.: E-mail :.