.: هوم :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.
   
  هورلا                     
 
 
 
 

آسمان تَب ريز

 
شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤

مکانهايی در شهر هست که گاهی نميشود فهميد چه چيزی آنها را در چنين مکانهايی بر پا ساخته .خانه های سلول مانند که تشکيل يک برج غول پيکر ميدهند،برجهايی متحرک که با خود فروشی طاقهايش با رنگ ها و جلوه های فيروزه ای و گل محمدی سنت را در مدرنيته رسم کرده.روی آسفالتی تازه که بعد از باران حتما درخشان خواهد بود و با درختان تيز برگ و در کل خيابانی که بوی پهن تازه را ميدهد همه نشان از تصنئی بودن دارد  و شبی چنان ولرم که ما با کمترين دعوتش خودمان را در آغوشش ميبينيم.

لذت ها و شاديهای عشق آميز ،جشنی شعله ور ،ديوانگی ما که تا پاسی در آنجا ادامه ميابد

شبی که زير پای رقاصان بر خود ميلرزيد و از حال ميرفت و اتاقی که در آن مهتاب داشت باسِِحر دختران جوان به خواب ميرفت و تنها خنده های ما در آن آسمان شهر خفته بود که پرتو می افشاند.

و تمام.

.

.

.

در گذر از اين عوالم در گرگ و ميش شب با چشمان وَزقی در حالی که مستی بر من چيره ميشد و خواب مرا با خود ميبرد گاهی پيامی و گاهی نوايی و گاه صدايی مثل صدای شکستن غرور دخترانه يک دختر مرا تا بيدار شدن صبح همراهی کرد

 

 

 

 
دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٤


روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.

 

 

 

هليای من

 
یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤

زندگی طغيانی ست بر تمام درهای بسته و پاسداران بستگی. هر لحظه ای که در تسليم بگذرد لحظه ای ست که بيهودگی و مرگ را تعليم می دهد.

لحظه ای است متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کردن است.

اينک گسستن لحظه های ديگران را چون پوسيده ترين زنجيره های کاغذی بياموز.

باری گريختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد؛ اما تکرار در گريز ، ثبات در عشق را اثبات می کند.

من - ايمان دارم که عشق، تنها تعلق است. عشق، وابستگی ست.

عشق مجموع تخيلات يک بيمار نيست.

آنچه هر جدايی را امکان پذير می کند انديشه پايان آن جدايی ست.

بياموز که محبت را از ميان ديوارهای سنگی و نگاه های کينه توز، از ميان لحظه های سلطه ديگران بگذرانی. امروز، برای من، روز خوبی نيست؛ روز بد تنهايی است . اينجا را غباری گرفته است.

پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرين تن تو در اين کلبه نپيچيده است. ياد تو هر لحظه با من است؛ اما ياد، انسان را بيمار می کند.

اينجا هيچ کس نيست که غروبها به من خوشامد بگويد و موهای نرمش را ميان دستهای من بگذارد و بخندد. ...

به من باز گرد هليای من!

مگذار که خالی روزها و سنگينی شبها در اعماق من جايی از يادنرفتنی باز کند.

ما برای فروريختن آنچه کهنه است آفريده شدیم.

در ما دميدند که طغيان گر و شورش آفرين باشیم.

و به ياد بياور آنچه را که من در اين راه از دست داده ام.

...

" بارديگر شهری که دوست می داشتم" 

 نادر ابراهيمی(سويتی)

 

 
Azadunifr
 
LOGO


شماره بازديد


 




پيوند
shazdeamin.persianblog.ir



پشتيباني
Persian Blog


بنابراين، من چه دارم؟اين اوست،هورلا،كه مرا تسخير كرده واين افكار ديوانه وار را به به مغزم مي آورد.او درون من است و كم كم به روح من تبديل ميشود.من او را خواهم كشت.

گي دوموپاسان


 

.:Archive :.
.: E-mail :.