.: هوم :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.
   
  هورلا                     
 
 
 
 

به بهانه تولدم

 
یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤

دوره ای به اندازه یک بار زندگی کردن

افرادی به ابهت هستی

حکایت یک نفر که مرا من میکند

من خفه شده در من که می خواهد سربه طغیان برآرد

دوست داشتن،دوستت دارم ها

 

تو که تویی ، پشت این جنگل سکوت ، کنار گندم زار زرد

ایستاده سر بلند از صبحگاه  محصور در دل کوه

عروسانه بر تخت سازت  تکيه کرده

مینوازی و،در لختی ترانه هايت 

همه دلگرم عشقو رقص و آواز

 دل  من  ميکند سوی  تو پرواز 

در انعکاس سبز درختان ناپیدا...

همچنان مینوازی لاچین من

تو که نبض دل عاشقمو پشت کدامين ترانه بستی

در چشمان من،چشمان سيه بگشا

ای که دلت درياچه نور،

پس کی از این تل غرور پر میکشیم چکاوکم؟

 

 

 

 
سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٤

و سوار می آيد؛و عجب جلال و جبروتی دارد.عجب کند و سنگين و شکوهمند می‌ آيد.

نگاه سوار،به لب چاه است.

لب چاه،کنار چرخ،دخترک زيبای قديمی،با دلوهايش ايستاده است.با صورتی گل انداخته.شرم،گونه هايش را اينگونه کرده است.

مرد،کوهی ست انگار،بر اسبی اسطوره ای نهاده.

مرد،به لب چاه ديواره دار می رسد؛به دخترک مه همچون گلبرگ گل محمدی است، يا نسترن رسيده،نگاه می کند و نگاه می کند.

دخترک،انگار بی خيال،دلوی را به چاه می اندازد،ريسمان را می تاباند.صبر می کند، دلو را با آب زلال بالا می کشد.

مرد،هنوز نگاه می کند.

دخترک گل به گونه انداخته ی قديمی،باز هم سر بر نمی دارد.

حس،کافی است.مرد عاشق است.دخترک هم.اما نشان نمی دهد که همين مرد را می خواهد.چه،مرد با تمامی يال و کوپالش،در مقابل دخترک گل به گونه انداخته، چيزی نيست.مستاصل است و منتظر.

مرد متين و بزرگوار می گويد:

ـ تو را از پدرت طلب کرده ام.

ـ سلام سردار!من ديگری را ميخواهم.طلبت را پس بخواه سردار بزرگ.

ـ ممکن نيست.

ـ هست سردار!اين که من،ديگری را بخواهم،تو مرا بخواهی،و کسی ديگر تو را بخواهد، هميشه ممکن بوده است.عشق،می تواند به شکل يک حلقه زنجير در آيد؛يک سرش اينجا، لب چاه،سر ديگرش در ازل.

دخترک کوچک،دانشمندان را ماند؛هر چند به سن و به قد،کودکی را.

سردار بزرگ،همچنان ايستاده و غمزده می نگرد.

دو دلو دخترک پر می شود.

سردار از اسب فرود می آيد و می خواهد که دلوها را بردارد.

دخترک می گويد:

ـ مديونم نکن سردار!

سردار آرام و مهربان پرسيد:

ـ کيست؟کيست آنکس که تو او را می خواهی؟

ـ يک سپاهی ساده دل روستايی.

سردار بزرگ،پای بر زمين کوبيد و فرياد کشيد:

ـاين غير ممکن است.

سردار شکوهمند کم عقلی است.در خطه عشق،غير ممکن وجود ندارد.

دخترک،دلوها را برداشت که برود.

سردار گريان فرياد زد:

- سرباز روستايی ساده دلی خواهم شد.

ـ کافی نيست.

دخترک دور شد.

ـ خودم را خواهم کشت.

ـ کافی ست سردار؛کاملا کافی................

و همه جای قلعه های قديمی پر از قصه است........

   برگرفته از«يک عاشقانه آرام»-نادر ابراهيمی(سويتی)

 

 

بيگانگی و يگانگی

 
یکشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٤

" ... تو بيدار می نشينی تا انتظار، پشيمانی بيافريند. بگذار تا تمام وجودت تسليم شدگی را با نفرين بياميزد؛ زيراکه نفرين، بی رياترين پيام آور درماندگی ست. ... التماس، شکوه زندگی را فرو ميريزد. تمنا، بودن را بی رنگ می کند و آنچه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است. ... هليا! میان بيگانگی و يگانگی هزار خانه است. ... آه هليا.... چيزی خوفناک تر از تکيه گاه نيست. ذلت، رايگان ترين هديه ی هر پناهی ست که می توان جست.

افسوس هليا که نمی دانستی امکان بر همه چيز دست می يابد. ... هر مغلوبی تنها به امکان می انديشد و آن را فرين می کند، هر فاتحی در درون خويش ستايشگر بی ريای امکان است. امکان می آفريند و خراب می کند. ... دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است. بسا که "خواستن" از تمام امکانات گدايی کند؛ اما من آن را دوست می دارم که به التماس نيالوده باشد. ... نه، هليا! تحمل تنهايی از گدايی ِ دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدايی همه ی شاديها آسانتر است. .... و ما می توانستيم ايمان به تقدير را مغلوب ايمان به خویش کنيم. آنگاه ما هرگز نفرين کنندگان امکانات نبوديم...اينک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پايدار می بيند. شاید، شايد که ما نيز عروسک های کوکی يک تقدير بوده ييم... نمی دانم...

...ما برای فروريختن آنچه کهنه است آفريده شديم. در ما دميدند که طغيان گر و شورش آفرين باشيم و به ياد بياور آنچه را که من در اين راه از دست داده ام. ... به روزهای اندوه باری بينديش که تسليم شدگی را نفرين خواهی کرد و به روزهايی که هزاران نفرين، حتی لحظه يی را برنمی گرداند. ... در آن لحظه های خطير که سپر می افکنی و می گذاری ديگران به جای تو بينديشند، در آن لحظه هايی که تو ناتوانی خويش را در برابر فريادهای دیگران احساس می کنی، به يادداشته باش که روزها و لحظه ها هيچگاه باز نمی گردند. به زمان بينديش و شبيخون ظالمانه ی زمان. ... و فراموشی را با دردناکترين نفرت ها بياميزيم، زيرا انسان دوستانش را فراموش می کند... ليکن چگونه از یاد خواهی برد...؟... آهنگ ها تنهایی را تسکين می دهند؛ اما تسکين تنهایی تسکين درد نيست...ديگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد... چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟ شب از من خاليست هليا... شب از من، و تصوير پروانه ها خالی ست...

شاید ما نيز عروسک های کوکی يک تقدير بوده ييم، که می توانستيم ايمان به تقدير را مغلوب ايمان به خويش کنيم. "                 

 

 

    بارديگر، شهری که دوست می داشتم- نادر ابراهيمی(سويتی)

 

 

 

تآويل

 
چهارشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٤

دردهايی در زندگی مثل خوره روح انسان را در انزوا ميخورد و از آن ميخواهد که فرشته ای بوجود آورد در ذهن و کالبدی دميده از عشق و روزها بياد او پشت سر هم بگذرد و تنها از پنجره ای با هاله ای قدوسی هر روز او را ببيند و خود را سيراب کند .

ولی عشق رجاله ها يک هرزگی يا ولنگاری موقت، ولی او برايش با چشمان افسونگر ترکمن ،لبهای نيمه باز با صدای خفه و آرام که هر کدام پر از يادگاران ،و او از اينهمه  ،چيزی را ميجويد که از آن محروم بود .مختصر آنکه اين عشق برايش ابديتی شده بود که يکبار ديگر از آن پنجره او رل ببيند و هنجار شکند و سر بر دامنش بگذارد و به ابديت برسد.آنهمه يادگاران دور دست و خاکستری و متراکم را پراکنده کند و حالی که انتظارش را ميکشد بيايد و افکارش رقيق گردد...

اوه که چقدر حکايت راجع به ايام طفوليت مربوط به عشق ، جماع، عروسی و مرگ وجود دارد که هيچ کدام آنها حقيقت ندارند بايد قصه ها و حکايتهای خود را بسازيم با واقعيت ولی از کجا؟چون همه افکاری که در کله ام ميجوشند مال الان است برای ديروز کهنه تر و بی تاثير تر و برای فردا خام...

 

 
Azadunifr
 
LOGO


شماره بازديد


 




پيوند
shazdeamin.persianblog.ir



پشتيباني
Persian Blog


بنابراين، من چه دارم؟اين اوست،هورلا،كه مرا تسخير كرده واين افكار ديوانه وار را به به مغزم مي آورد.او درون من است و كم كم به روح من تبديل ميشود.من او را خواهم كشت.

گي دوموپاسان


 

.:Archive :.
.: E-mail :.