.: هوم :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.
   
  هورلا                     
 
 
 
 

 

 
سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳

از چند هفته پيش برنامه داشتيم که سعودی به توچال بام تهران داشته باشيم و به بهانه ديدن دوستان در تهران سفری بياد موندنی رو شروع کرديم .

ميدان تجريش بطرف دربند زير مجسمه کوهنوردی که خيره به شهری شلوغ بود آماده ميشديم با دوستانی غريب و آشنا که چه خاطراتی آفريديم مسعود همکلاسيم و يعقوب همکار مسعود و فرزانه دختری ۳۵ سالی و محبوب زنی ۴۵ ساله همگی به استقبالم آمدند و دستی داديم و در هوايی ملايم شروع به حرکت کرديم و از کافه هايی با نيمکت هايی خالی که ميشد زمان هجوم مردمی رو تصور کرد .و کمی اينور اون ور تر دختر پسری ديده ميشد که چقدر صميمی بنظر می اومدن و از مسيری که مشخص شده بود تا پناهگاه شير پلا بالا رفتيم و چه آبشار های زيبا و درختان کاج وقنديل های يخی و عکس گرفتنها و دردو دل های ما تا به پناهگاهی سه طبقه و مسئولی دوست داشتنی .

غروب آفتاب همراه بود با روشن شدن ابر شهری که در سکوت کوهستان غرشی داشت مثل صدای هواپيمايی در آسمان و چقدر اين شهر از بالا ديدنی بود .

پناهگاهی مجهز با در هايی نيم دايره شبيه قلعه ايی استوار و شکست ناپذير وعصر درغذا خوری بدون لامپ و شمعی و چراغ نفتی تا شب چه خنده ها و شوخی هايی که با گفتن تما می ندارد و بعد شامی که يعقوب با کلی تلاش پخت و شب در اتاقی که تخت دو طبقه و بخاری برقی و جند تخته پتو ولی باز سرد بود و تا شب خودمونو با خنده گرم کرديم  و نتيجه باخت من و يعقوب سر حاظر کردن صبحانه بود .

شب رو چشم وزغی به صبح رسوندم  صبحانه رو خورديم و به راه افتاديم .برف ميباريد و بادی می وزيدکه تا پناهگاه سياه سنگ بيشتر شد که گروه های ديگه که قبل از ما به راه افتاده بودن پارچه سعودشمن به قله توچال رو همونجا باز کردن و عکس يادگاری انداختن و بر گشتن .شرايت رفته رفته بدتر ميشد بطوری که فقط ميشد قدمهای نفر جلو رو ديد و ادامه داد تا قله که پناهگاه آهنی به دادمون رسيد و کارمون تموم شد حالا موقع برگشتن بود و کمی پايينتر ايستگاه آخر تله کابين ديده ميشد و مردمی که چه ساده اينهمه راه رو بالا اومده بودن و چه پر شور دختر و پسر خوش ميگذروندن و محبوب از خستگی همون جا سوار شد و رفت پايين و فرزانه از عهدی که بسته بود تا پايين پياده بره و من و يعقوب تا يک ايتگاه پايين اونارو همراهی کرديم و سوار شديم و اولين تجربه تله کابين چه ترسناک مينمود تا ولنجک چه خوش منظره بود

ديگه به انتهای اين سفر و آغاز سفری ديگر که بچه ها از تبريز زنگ زدن برا احوال پرسی و اينکه فردا با بچه های کلاس ميخوان برن اسکی سهند و ما هم مشتاقانه گفتيم شب رو مياييم و صبح محل موعود قبل از اونا اونجا بوديم و چقدر تنبل به نظر می اومدن که خواب آلود تاخير هم داشتند وما خسته از سفر و اونا مشتاق و پر انرژی تا پيست سهند بوديمو چقدر خوش گذشت ...

 

 
Azadunifr
 
LOGO


شماره بازديد


 




پيوند
shazdeamin.persianblog.ir



پشتيباني
Persian Blog


بنابراين، من چه دارم؟اين اوست،هورلا،كه مرا تسخير كرده واين افكار ديوانه وار را به به مغزم مي آورد.او درون من است و كم كم به روح من تبديل ميشود.من او را خواهم كشت.

گي دوموپاسان


 

.:Archive :.
.: E-mail :.