.: هوم :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.
   
  هورلا                     
 
 
 
 

 

 
شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳

امروز موقع برگشتن از دانشگاه از اتوبان اومدم و برا اولين بار سرعت ۱۸۰ رو داشتم تجربه ميکردم و ماشينها رو دونه دونه رد ميکردم که يهو ديدم يه زانتيا داره چراغ ميده که ميخواد سبقت بگيره...

دست بالا دست بسيار است مگه نه!

 

 

 

 
جمعه ٢۸ فروردین ،۱۳۸۳

زير يه بارون نرم و مه رقيق و بدون باد روی چمن تازه  بالا رفتتن از کوه و شنيدن دکلمه های فرانسوی celeine dion که آروم نوازشت بده و  خاطراتی رو برات تازه کنه ...

چقدر میچسبه و يه خاطره بياد موندنی ميشه

من بر آنم که در اين دنيا خوب بودن.......به خدا سهل ترين کار است

گفته شاملو از طرف سويتی

 

 

 

 
شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸۳

از وقتی از مسافرت نوروز برگشتم خيلی بیخود شده بودم.شايد وقتی مسافرت طول ميکشه يه طوری ميشه ٫من بی احساسترين شده بودم و سويتی هم خشمگينانه برگشته برگشته بود

هيچ احساسی نداشتم٫يه کم هم دنبال کارای عقب افتاده بودم و اين مشغله آدم رو بيشتر از دورو برش بی خبرتر ميکنه.اصلا سفر يه فرصتيه که آدم از عادت و دلبستگی هميشگی در بياد و وقتی برميگرده ذلال ميشه يعنی چيزهای اضافی ميريزن و چيزايی که ريشه محکمی دارن ميمونن.تا اينکه ديروز يه احساس تازه بهم دست داده بود .هم خوشحال بودم وهم ميخواستم که با يکی در بيفتم ٫حس شرارت از سرو روم ميريخت تا اينکه آزاده به تورم افتاد و هر چی داشتم سر اون خالی کردم حالا بماند چه آتيشی سوزوندم

اون روز با يکی حرف ميزدم ميگفت چی ميشه اصلا آدم احساسی که به يه نفر داره يکم هم بذاره روش به طرف مقابلش بگه! البته من خودم باهاش موافق نيستم ولی اون خيلی راضی از اين اغراق بود و موفق البته ميگفت اول بخاطر شوخی بود ولی الانه رمز موفقيت شده .نظر شما چيه؟

 

 

سفر به جنوبگان

 
سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸۳

ما يه سفر ۸ روزه با دوستان به جنوب داشتيم.هم سختی داشتيم هم خوشی وهم تجربيات خيلی با ارزشی کسب کرديم.دوستای ديگه ای هم ما رو با تلفن يا smsهمراهی ميکردن که واقعا لذت سفر رو تو غربت و دور از خانواده و دلبستگی های هميشگی ما رو دلگرم ميکردن.سويتی که با دست خط مخصوص خودش که  سنگ تموم گذاشت يا سيما که از بچه های گروه فرانسه خودمون هس و اهل اهواز که هم با sms و هم زنگ زدنهاش حق مهمان نوازی بر گردنم گذاشت و واقعا سنگ تموم گذاشت  و اون مناطق جاهای ديدنی رو بهمون نشون ميداد يا يه همکلاسی که بچه سنندج هستش.تو اين سفر يه کاپشن گم کردم که تو جيبش يه کارت اعتباری و گواهينامم بود که از وقتی اومدم فقط علاف اونا هستم.

روز ۲فروردين حوالی ظهر حرکت کرديم و مقصد اولمون دزفول بود که تقريبا ۱۸ ساعت تو ماشين بوديم ولی سر راه بعضی شهرها چند ساعتی ميگشتيم مخصوصا سنندج که خيلی خوشم اومد .

سنندج شهر مجسمه های زيبا که هر ميدان با نور پردازی بنفش و خوش سليقه و به قول يکی از دوستان پيکره هايی به سبک هنر شوروی کمونيستی که يه حالت غرور به ادم دست ميده و با خطوط شکسته ساخته شدن هس و خيابانهايی خيلی تميز و بدون چاله چوله و دختر پسرهايی خوش تیپ که دست تو دست هم بودن ...زيبا ترين شهری که تو سفرم ديدم

کلا ميدانها و خيابونای کرمانشاه يا کامياران و پلدختر هم به سبک سنندج بود ولی به پای اونجا نميرسيد .

حوالی ظهر رسيديم دزفول و يه جا ساکن شديم و يه کم استراحت کرديم .مناطق جنوب بخاطر گرما مردم از عصر تا نصفه های شب بيرون ميان و ما هم ۲ روزی که اونجا بوديم تا ساعت ۲ نصف شب تو خيابونا بوديم و چه مردم با صفايی و چه دخترهای خوش اندام و خوشگل و خوش پوشی واقعا دزفول خيلی بهمون خوش گذشت .يه رودخونه داشت که سيما بهم گفت اسمش علی کال هس ولی اونجا يه چيز ديگه هم ميگفتن که يه پل خيلی گنده  داشت که موقع غروب آفتاب خيلی رويايی ميشود . ازدزفول به بعد يادگاری های جنگ کم کم ديده ميشود مثل پناهگاههايی که تو کوهها بود

بعد ار دزفول به شوش شهر باستانی و تاريخی که قبر پيغمبر دانيال و قلعه شوش و آپادانا  رفتيم و ۱ روز هم اونجا بوديم .شهر توريستی و پر رفت و آمدی که از همه جای ايران بودن .اونجا با يه راهنما آشنا شديم که از راه حور به بستان و سوسنگرد ببره(حور به جايی ميگفتن که نه درياس نه زمين خشک يعنی ارتفاع آب ۱۰سانتی ميشود که اين باعث ميشد که  يه طبيعت بکر از مرداب و نخل مرداب و بوجود بياد که خيلی قشنگ بود و ماشين ما هم کلا رو آب ميرفت وسط ها تابلو هايی ديده ميشد که راههای فرعی رو نشون ميداد مثل چزابه که يه منطقه جنگی بود ).بين بستان و سوسنگرد يعنی دهلاويه کنار جاده محل مردن چمران بود که يه مناره زيبا و نمايشگاهی از زندگی نامش روساختن که با شکوه بود

شب رو سوسنگرد بوديم.از اين به بعد به غير از آبادان فقر و محروميت بهچشم ميزد يعنی نه بهداشت مناسب نه پوشش وساختمانهای چند طبقه از همه مهمتر  نبود آب خوردنی مناسب که کدر و شور بود.

از اونجا به خرمشهر رفتيم و ۲ روز اونجا ساکن بوديم ولی میرفتيم جاهای ديگه برميگشتيم يه شب رو کنار کارون زير پل معروفش سپری کرديم و روز بهد به اروندکنار رفتيم و اونجا محلی که جنگ سختی داشتيم نخلهای سر بريده و سوراخ و سوخته نشون ميداد دشمن حتی به اونا رحم نکرده چه رسد به جوونها و غواصهای زيادی که تو فتح فاو اونجا کشته شدن

اروند رودی با پهنای زياد وجريان آب که ميگفتن ۴ طرفه هس٫ که اونطرفش فاو رو به خوبی ميشود ديد و چاههای نفت عراق در حال سوختن از آثار جنگ اخير که آسمون اونجا رو تاريک کرده بود و در يه طرف خليج فارس خلاصه با دلی گرفته وبغضی در گلو که چه بر سر ايرانمان گذشته و چه بر سر جوانهای جنگ آمده و کلا خوزستان که  دشتی وسيع از دزفول به پايين که حاصلخيز ويهنکه اگه زمين رو ۱۰ سانتيمتر بکنی رطوبت ديده ميشه ولی چه فايده که اکثرا ميادين مين تشکيل ميده و الان هم هر روزه گشته ميده مخصوصا مناطقی مثل فکه ٫شلمچه٫طلائيه که کلا مين گذاری شدن

يه شب رفتيم آبادان .شهری که يه پالايشگاه گنده وسطش افتاده وخونه هايی ويلايی بدون ديوار آجری بلکه از يه درخت خاص که رشد کرده و جای ديواره ولی خيلی قشنگ . ساعت ۲ شب بودکه به پارک رفتيم که جونهای آبادان يه مهمونی ترتيب داده بودن و دختر و پسر تو پارک دست تو دست و بغل هم ميرقصيدن و اونهايی که نشسته بودن هم کف ميزدن ....آفرين به اون مردمی که بعد از اونهمه مصيبت روحيشون رو نباختن.

تقريبا سفرمون داشت تموم ميشد و سر راه از شهرهايی که ميگذشتيم ديدن ميکرديم  از اهواز که شبانه رد شديم و لی شبش هم نشون ميداد که شهری پيشرفته هستش .صبهش خرم آباد بوديم شهری که همه جا رو نگاه ميکردی فقط کوههای صخره ای بود چه شهر دل گيری بود ولی طبیعت زيبايی داشت با کاجهای فشرده  .از قلعه فلک الافلاک که از دوره ساسانی ها مونده ديدن کرديم .باز شب اون روز شيراز بوديم که خيلی قابل استفاده نشد برامون ولی صبح فرداش رسيديم قم .آدم ذهنيتی که از قم داره شهری پر از آخوند و زنهای سياه پوشه ولی بالا شهرش بر عکس دختر و پسر ها شيک پوش و مغازه های لوکس فروش تا شب اونجها بوديم و بعد يه کوب ۱۴ ساعت رانندگی تا ولايت خودمون

زير نويس :شهر خودمون خيلی پيشرفته تر از اونجاهايی هس که ديدم مثلا من تو اون مدت يه کافی نت نتونستم پيدا کنم ٫يا از نظر بهداشت يا خوراکی و غذا هايی که ما اينجا ميخوريم اونا مذش هم نچشيدن  يا ما نتونستيم غذايی با کيفيت پيدا کنيم ولی از نظر فرهنگ و آزادی مخصوصا آزادی دختر و پسر خيلی خيلی عقب هستيم

 

 
Azadunifr
 
LOGO


شماره بازديد


 




پيوند
shazdeamin.persianblog.ir



پشتيباني
Persian Blog


بنابراين، من چه دارم؟اين اوست،هورلا،كه مرا تسخير كرده واين افكار ديوانه وار را به به مغزم مي آورد.او درون من است و كم كم به روح من تبديل ميشود.من او را خواهم كشت.

گي دوموپاسان


 

.:Archive :.
.: E-mail :.