.: هوم :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.
   
  هورلا                     
 
 
 
 

و اينک نرم نرمک می آيد بهار

 
جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢

روز آخر ساله و باز هم نوروز...

سالها ميان و ميرن .تنها چيزی که برامون ميمونه خاطرات و استفاده ای هس که از لحظات ميبريم .به نظر من يه پيامی که نوروز بهمون داره اينه که فکر کنيم سالی که تموم شد چی کارا کرديم آيا استفاده برديم از وقتمون ؟به علم و اخلاق و ادب و... اضافه شده يا اينکه ميخوايم سال آينده چيکار کنيم؟.

به هر حال اميد دارم سال جديد بطور اعم سالی پر برکت برا هموطنانم و مخصوصا برا دوستان عزيزم سالی پر از موفقيت در کارهاشون باشه و اميد دارم که باز هم در کنار هم باشيم و زندگی شيرينتری داشته باشيم و دلهامون روز به روز به يکديگه نزديکتر بشه

عيد شما مبارک.

 

 

غريبانه

 
جمعه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٢

دلش گرفته بود٬بی حوصله و بی تاب  ؛گلوش رو يه چيزی فشار ميداد و نفسش به کندی در ميومد . وقتی بهم تعريف ميکردکه دلش ميخواديه نفرکنارش باشه٬همون کس که از خيلی وقت پيش ها باهاشه و يارو ياورشه همون که از وقتی که خيلی تنها بود مثل يه فرشته زيبا که فرود اومده بود که از غرق شدن تو موج خاکستری باد  از تنهايی بين  اينهمه آدم دورو برش که از کنارش بی تفاوت ميگذشتن درش بياره و از نو شروع کنن؛که چطور محکم باشه با هر بادی نلرزه  که چطور سری تو سرا داشته باشه .چطورخوب فکر کنه ومتعالی باشه چطور آدمها رو دوست داشته باشه .ولی قرارشون اين بود که اون فرشته وقتی از اين حال و هوا درش اورد بره...ولی اون فرشته هم دل داده بود.  به روی هم نمی اوردن ولی همديگر روخيلی دوست داشتن وقتی بهم از خاطراتی که کنار دريا زير قرص ماه تا سپيده دم  نشسته بودن و نسيم مرطوب موهای طلايی فرشته رو نوازش ميداد؛ احساس ميکرد که خوشبخترين آدم رو زمينه  و چه حرفهايی که با هم نزدن ولی بازم حرف داشتن برا گفتن ولی ديگه طاقتمقاومت خواب رو نداشتن و ناخوداگاه رو شونه هم خوابشون برده بود ولی خواب هم مانع ادامه دادن حرفهاشون نشده بود ؛

 نگران بود که تا کی بايد ادامه بده وقتی روز جدايی همين نزديکی هاست؛بش گفتم چرا برا هميشه پيش هم نميمونين؟ گفت من امکان تامين نيازهامون رو ندارم اونم آمادگيش رو نداره .حالا بايد چيکار ميکردن

گفتم زمان همه چی رو حل ميکنه شما فعلا از اين با هم بودن لذت ببرين فکر آينده رو از الان نکنين

 

 

 

 
چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٢

اون روز تو کلاس کلافه بودم؛دست يکی از دخترها يه کتاب رمان ديدم اسمش (شيرين)بود .يه کم خوندم به نظرم از اون داستانهای در پيتی فارسی بود ولی پشت جلدش حرفهای جالبی بود :يه جا نوشته بود دخترها عوض اينکه پولهاشونو بدن اينجور کتابهايی بخرن جمع کنن برا خودشون جاهاز بخرن (چه حرف صادقانه ای)يه شعر هم ساخته بود که اين برا من جالب بود:

با پريچهر شروع کرديم و عاشق شديم و عشق را آموختيم؛ياسمين را حس کرديم و گريستيم.وامروز باشيرينادامه ميدهيم ؛شيرين هم او که در عشق اسطوره شد وماند

وامروز تکرار آن مظهر عشق را با عاشقی ديگر ميخوانيم.

فردا سويتی ما هم يه امتحان مهمی داره بياين با هم دعا کنيم که موفق بشه .

 

 

 

 

 
شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢

راستی من يادم رفته قالب جديد بلاگ رو به خودم تبريک بگم

اون قبلی يکم بی حال و هوا بود ؛البته ايده اينم از يه جا گرفتم ولی ساختنش کلا مال خودمه ؛از دوستان هرکی خوشش اومد ميتونم امتيازش رو تقديم کنم پس لطفا بهم بگين.اين خورشيد خانوم که ميبينين از خورشيد خانوم قرض گرفتم ؛از صورتکش خيلی خوشم مياد ؛به قول سوييتی کاملا شرقيه .اين ور هم اين آقا کوچولو که معصوم و مقتدر وايستاده داره نوشته های مارو میپاد شازده کوچولوی خودمونه که تو يه سياره کوچولو که اين مضيت رو داشت که وقتی دلش بگيره ميتونست روزی چهل وسه بار غروب خورشيد رو ببينه  و چند تا آتشفشان داره ويه گل سرخ ناز نازی که خيلی دوسش داره زندگی ميکرد ولی يه روزهوس کرد به يه مسافرت بره و از چند دسته کبوتر کمک گرفت و پرواز کرد به سياره های ديگه که هر کدوم ساکنينی داشتن و بعد يه سر به زمين زد و اين اواخر هم اومده مهمون وبلاگ من شده؛ قدمت روی چشم شازده کوچولو؛ولی داستان رو از خودش بپورسين خيلی شيرينتره ..اين Etudiantsfrهم گروه دانشجويان فرانسه ايران هستش و بقيه چيزها هم که خودتون ميبينين.

 

 

 

 

 
جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢

 

امروز جای شما خالی يه برنامه غار پيمايی داشتيم .تيم کوهنوردی دانشگاهمون تقريبا ۲۰ نفر عضو داره که اين روزها هم اکثرا فارق التحصيل شدن و ۱۰نفر ايناش مونده ؛يه مربی هم داريم که من هر چی از کوهنوردی ياد گرفتم از اونه که واقا يه آدمی موفق هستش هم تو کار که استاد دانشگاه هستش وهم تو ورزش که عضو تيم ملی بوده و دو تا سعود بالای ۸۰۰۰ متر هيماليا نوردی داشته .ا

مروز برنامه غار کبوتر رو داشتيم که تقريبا ۵ کيلومتری جاده مراغه-هشترود از روستای تازه کند يه نيم ساعت راه فرعی با ماشين داره که بقيش هم نيم ساعتی کوهنوردی سبک تا دهانه غار داره ؛رو هم رفته طبيعت اطرافش مثل مناطق ديگه سهند  خشکه ولی بهارش بخاطرباغهای  سيب و گردو زيبا ميشه حتما.

اونطور که روستايی ها ميگفتن تا حالا حتی خارجيهای زيادی اومدن ولی ته غار رو که پر از گودالهای عميقی هس رو نتونستن کشف کنن.دهانه غاربزرگه ووروديش به يه تالار بزگ نيم دايره مانند وارد ميشه که مساحتش فکر کنم ۴۰۰-۵۰۰ متری ميشود که تنها روشناييش دهانه هس و بايد بقيه راه رو با چراق پيشانی رفت چون تاريکی مطلقه؛اطراف همون تالار چند تا سوراخ هس که هر کدوم يه راهيه ؛ما يکی که بزرگتر بود انتخاب کرديم که اونجا هم به يه تالار کوچيکتر که از اونجا هم به دو تا گودال که ما ديديم ميرفت ؛

ولی چه حس خوبی به ادم دست ميده تو تاريکی و سکوت مطلق و جايی که معلوم نيس چند هزار سال قدمت داره و يه هوای مرطوب که بوی مخصوص خاک رس ميداد و بعضی وقتها هم قطره آبی ميچکيد وقتی از جلوتر جای چيکيدن رو ديدم مثل ورقهای نازکی از خاک رس که به مرور زمان مثل ورق  کاغذ پايين اومده و اين زحمت چند صد ساله سست قطره به باد انگشتی بستگی داشت که خرد بشه ولی تخته سنگهای يک تکه بالا و پايين که معمارش چه خوش تراش و خوش سليقه و محکم بنا کرده!!!

چون يه  طناب۲۰متری داشتيم يه کارگاه زديم که از يکی از گودالها پايين بريم:اينجاش منو ياد سفر به اعماق زمين  اثر ژولورن انداخت که کارتونش رو هم خيلی دوست دارم مينداخت ؛من که اولين تجربم بود ولی محمد(مربيمون)چه با مهارت با طناب ور ميرفت و گره های مخصوص ميزد و چه هيجان و ترسی داشت از اونجا طناب رو گرفتن و پايين رفتن و جايی که  سنگ کاملا عمود ميشود و جايی که زير پات خالی ميشود و کاملا آويزون از طناب بودن و سر خوردن به پايين فقط از يک طناب و بر عکس بالا اومدنش که خودتون تصور کنين. اون پايين هم پر بود از انشعابات بن بست و باز ؛که ديگه ادامه نداديم و برگشتيم.

چه آرامشی اون تو به آدم دست ميداد ؛يه کلينيک روان درمانی طبيعی!!

بيرون که اومديم چه بدی گرفته بود .زودی سوار ماشين شوديم وحرکت کرديم.نهار هم جاتون خالی به حساب دانشگاه سه تا کباب مشد زديم به بدن که اين جاش هم چسبيدD:

واقعا آدم اينجور جاها رو بايد ببينه که عظمت خدا يادش نره

 

 

عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت

 
سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

اين روزها سالروز يک واقعه ای  رو داريم سپری ميکنيم.روز واقعه...روزی که انسانهايی برای رسيدن به معبود خود ؛و از همه مهمتر پيامی که برای ما انسانها داشتند از جان که هيچ از خانواده و فرزند که عزيزترين چيزها هستند ؛گذشتند...

ولی چی ميخواستند به ما بگن؟به نظر من کسی اينو درک کنه ؛اين پيامی که اينهمه براش مهم بود بفهمه...

خيلی ها ميگن آزادگی...ولی من ميگم در همه جوانب زندگی

نامردی نکنيم؛پای حرفمون بمونيم؛در برابر ظالمان بايستيم و خيلی چيزهای ديگه

ولی آيا کسانی که به سرو کولشون ميزنن يا سرشون رو ميشکافن اين چيزها رو درک کردن وبهشون عمل کردند؟آيا اون انسان با اون کارش فقط رضايتش به اين بود که ما فقط در اين دو روز عزاداری کنيم و ديگه هيچی؟...

 

 

 

 
چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢

اين greeting يه جورايی حال آدم رو ميگيره.مخصوصا اون تصوير آخر؛اين احساس رو ميده که دو تا عاشق بعد از دشواريهای زياد بهم ميرسن و بعد از يه مدت کوتاه باز از هم جدا ميشن و حسرت اونچه رو که از دست دادن :اينم تقريبا مثل اون

ولی رسيدن به يک نگاه از حادثه عشق تر است؛ ومن اين نگاه رو تجربه کرده ام

چه تجربه ای پاک و تکرار نشدنی و شيرين

ناهيد؛يکی از دوستایی که  فوق ليسانس فرانسه ميخونه پيشنهاد داده هم فونتم رو بزگ کنم هم از رنگی استفاده کنم که به چشم بخوره

مرسی از پيشنهادات همه دوستان که ميتونه تو بهتر شدن نوشته هام کمکم باشه

يک جمله از آزاده خواهرم:لب از بورون خندد دل از درون گريد؛

از برق چشمانم نشان غم پيداست

اينها روهمزمان وقتی ميگفت منم نوشتم ولی اين آخراشو نتونستم جموجور کنم؛

قلب ميتپه و ميسته ومثل مرغ ققنوس از خاکستر خودش دوباره متولد ميشه؛

او نجابت يک اسب روداشت ومن سرکشی يک ماديان

وقتی زمانی رسيد که حس کردی هزار بار مردی و هزار بار زنده اون موقع ميفهمی من چی ميگم . تمام

 شما اين حس رو داشتين که بهم بگين آزاده چی ميگه؟

 

 

 

 
سه‌شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٢

امروز کلاسهامون شروع شد و رفتم سر کلاس .اه اه  چقدر کسل کننده .پسرای کلاس (ما ۵ نفر پسر هستيم حدود ۴۰ نفر هم دختر هستن)آره پسرا نيومده بودن و تنها تو کلاس بين دخترا بودم ؛با استاد وارد کلاس شدم .انگار اصلا کسی رو نميشناختم ؛انگار ۲ سال نيس که باهاشون همکلاسم ؛چرا اينطوری شدم من اين روزاولی اونا بر عکس من  چقدر تحويلم گرفتن ؛تو چشمهاشون حس صميمييت و دلتنگی رو ميخوندم رفتم نشستم.آها اجازه بدين اينم بگم که ما برا دخترا يه اسم مستعار داريم که بين خودمون پسرا اونارو به اون اسامی ميگيم  مثلا:جودی ابوت .خرس مهربون.خرس کوهستان.گرگ کوهستان.داروغه.شیپورچی واسمارتيز های رنگی  و غيره ...ضايعترينشون شیپورچيه و تو کلاس هم من فقط با چند نفر خاص حرف ميزنم از با بقيه اصلا اسمهاشون هم يادم رفته .داشتم از لحظه نشستنم ميگفتم که تازه دخترا برگشتن عقب سلام و عليک و احوال پرسی اينا . ولی اين به پشتوانه خاطراتی هس که با هم تو اين مدت داريم .همونطور که من قبل از کلاس اصلا احساسی نداشتم کمکم تو صورت هر کدوم يه خاطره ای برام تداعی ميشود و اين احساس غريب بودن تو اونجا کمکم از بين رفت.تازه تيکه انداختنهای اساتيد شروع شد؛استاد گرامر بهم گفت تنها مرد خونه ای ها الان .منم بهش گفتم شما هم که اينجايی پس شما چی هستی (البته در يواش)يکی از دخترا برگشت گفت اين نامرده:(( اونيکی استادانگليسی  هم که بار اول باهش درس دارم يه جوون شيک پوش خوش تیپ که اصرار ميکرد که غير از انگليسی زبون ديگه ای بلد نيس ولی آخر کلاس يکم ترکی ؛فارسی از دهنش بيرون اومد حدس زدم که بخاطر لهجه بدشه .اونم گفت تنها پسر کلاس بيا پای تابلو اين متن رو بخون ؛من ديگه نخواستم جمله جلسه قبل رو تکرار کنم ولی دخترا که جلسه قبلش شنيده بودن قاه قاه ميخنديدن .ولی از اخلاقش خوشم اومد پر دلو جرات بود .دانشگاه جذابيتی برام نداره ولی سويتی ميگه بهتره خوش بود و دنبال جذابيتهای جديد و پايدار گشت .آره چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد

و همچنان اين افسردگی و سکوت ممتد من ادامه دارد...

زير نويس از سويتی:رويای من رنگ روزای دمدمای صبح بهاره ؛ميون طلوع خورشيد ؛اما هنوز طلوع نکرده ؛نم داره و بارون خورده و مه آلود ؛يه مه رقيق.تمام

تجسم کنين ...تجسم ...اين رويا چقدر شيرينه

 

 

 

 
دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٢

هفته به سر نرسيد و از فردا ميخوام برم دانشگاه .اين مدت که از دانشگاه فاصله گرفتم يعنی حدود ۱.۵ ماه ميشه خيلی برام غريب شده . يه جور دلزدگی.رشتم رو دوس دارم ولی محيط دانشگاه و آدمهاش رو ...بدم مياد .آدم ترم اول مجذوبش ميشه ولی رفته رفته ذرق و برقش که از چشم افتاد ديگه لذتی نداره .آدمهايی که برا نشون دادن ماشينشون يا موبايلشون ميان و ميرن و ديگه هدفی ندارن . من عقده ای نيستما . اون چيزايی که اونا بهش ميبالن منم دارم ولی بخدا از ديگران قايم هم ميکنم .ولی اين مردمی که همه زندگيشون شده دوست دختر يا پسر ...آخه اين چه نسلی شد که بار اومديم . يه ذره شعور نداريم .شايد هم سیاست اينو ايجاب ميکنه که جوونا رو مشغول چيزای سطحی کنه تا به اصل فکر نکنه .بدبخت شديم تو اين هيل و ويل .آيا بايد بسازيم تو اين شرايط  و به همين منوال سر کنيم تا ...بميريم؟ سويتی  يه جورايی نظرش اينه . بنظرم تنها کاری که تو اين شرايت ميتونيم بکنيم  لا اقاکن سعی کنيم از خودمون شروع کنيم و دورو برمون رو از اين ادمهای سطحی پاکسازی کنيم و ايده هايی عالی داشته باشيم .آه که از اين حرفها هر روز ميزنيم و ميزنن ولی درست نميشم ديگه چه کنم؟اصلا مشکل ما همين زيادی حرف زدنه . همين  نظره دادنهاس  ..هرکی برا خودش تو هر موضوعی يه نظری داده حالا درست يا غلط يا صلاح يا نا صلاحش رو نسنجيديم و از يه چی که بدمون اومده  شعار مرگ رو روش گذاشتيم و فکر نکرديم اين رو که خفه کرديم چرا آخه ؟و از همه مهمتر چی جاش بزاريم که بدتر از قبلی نباشه.البته اين حرفا سياسی نيس ها منظورم رو موضوع  کسايی بود که مثلا با يه دختر قهر کردن فکر کنن يکی بهترش رو جاش بذارن ديگهاين چه وضع مملکته آخه من دلم به چيش خوش باشه آخه.اينم سياسی نبود منظورم به کدوم دختر ؟مرگ بر من  و نه بر آم... که هينهمه سطحی شدم که سوارم شدن وگرنه وضعمون تير تپر تر از اين ميشود (منظورم دخترا سوار شن که خودشون هم وزنشون از آدمهای شکم گنده و گردن کلفت  کمتره ديگه؛ نه غلام؟)

زير نويس رو از اين به بعد اختصاص ميدم به نوشته های سويتی که ببينين هنوز هم تو جامعه ما آدمهای عميق پيدا ميشه...راجع به علائق که دفعه قبل نوشتم: به نظر من علائق شکل ديگه آرزو و روياست .روياها .. در آينده هستن و هدفهای خوش آينده و علائق سازنده روياهامون.اميدوارم به همه روياها و علائقت برسی. تمام

مرسی منم اميدوارم همه به رويای شيرينشون برسن

 

 

هزينه رسيدن به علائق هم زياده پس سطح علائق رو پايين بياريم؟

 
یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢

 امروز يه جوورايی هوس نوشتن دارم وميخوام بنويسمراستی قالبم رو پسديدی؟ خيلی سادس ولی ديگه حوسله سرو کله زدن با هاش رو ندارم  يه چه چی هم در گوشی بگم که سواد طراحی سايت منم کهنه شده آخه زمان ما frontpageمد بود و الان دور  flash وxmlو چيزای ديگس.ولی از قديم گفتن همه چی سادش خوبه  اينم برا قول زدن خودم بود

از امروز کلاسای ترم جديد هم شروع شد ولی من نرفتم آخه مگه بچه ابتدايی هستم که روز اول برم سر کلاسدانشگاه اومديم که يک هفته اول و يک هفته آخر رو نريم ديگه.چه پيشرفتی!!!ولی يه دليل برا نرفتنم دارم  چون دارم گواهينامه پايه يک ميگيرم (باز که خنديدی؟)سويتی بهم گفته پيش بسوی علائق .آره عزيزم منم دوس دارم رانندگی تريلی رو ديگه.ولی هزينه رسيدن به علائق هم زيادها آخه طرف ساعتی ده هزار تومن ميگيرو دنده دادن ياد ميده(کلاج دنده ٫۱ کلاج٬خلاس باز کلاج ۲٬...حالا ميخايم دنده رو کوچک کونيم کلاج ميگيری خلاس گاز ميدی تا ته ول ميکنی کلاج ميگيری دنده رو کوچک ميکنی ..باز که خنديدی ياد بگير شايد يه زمان عشق کردی گواهينامه بگيری اون موقع ساعتی ده هزار تومن ميگيرم ميفهمی وباز بخند .اونم چه ماشينی بنز شش چرخ که بين دنده يک ودو فاصله يک متری داره و قطر فرمونش هم که يه نيم متری ميشه البته اينم بگم ها...سايز من غير استاندارده يعنی اون ماشين رو برا راننده سيبيل کلفتی طراحی کردن که  حداقل دو متر قد داره و صدوبيست کيلو وزن داره و شکمش رو هم ميندازه رو فرمون وبا شکم فرمونو کنترول ميکنه نه برا من جوجه که برا دنده دادن از جام بلند ميشم وبا دو دست فرمونو ميچرخونم

ولی اينم بگم ها...رانندگی من خيلی بهتر از اون سيبيل کلفت هاسآره داداش  شنبه هفته بعد برا بار اول که ميخام برم امتحان تپه قبول شدمااا بهت ثابت ميکنم که ميارزم يا نه... ضايع نشم خوبه.. ولی امتحان آئين نامه باره اول قبول شدم  زبونتو گاز بگير اونم قبول ميشم اشاالا ...ما اينيم  ديگه

آآآآآ حرف از کجا کشيد به کجا .چی داشتم ميگوفتم اصلا؟؟؟

 

 

چرا مينويسم و برا کی...؟؟؟

 
جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢

امروز روز انتخابات مجلس هفتم بود.از صبح خونه هستم و داشتم با اين بلوگ ور ميرفتم.يه لوگو درست کردم برا بلوگم وببينين سليقم چطوره.يعني اگه با صفحه اصلي بياد آخه اين پرسينبلوگ هم ايرانيه و پر از اشکاله قالبش هم که ديوونم کرد.با فرانت پيج همه چيش رو راه مينداختم ولي ميومدم رو ويرايش قالب ايراد ميداد  خلاصه ديوونه شده بودم الانم نميدونم قالب سايت چه شکليه آخه بنا به کار پرشينبلوگ يک روز بايد از روش بگذره .ياني فردا صبح ميتونم ببينم لوگو با قالب سايت چه شکليه.ولي خيلي کلافم کرد .رفتم يه دوش گرفتم حالم اومد سرجاش. 

اما من نگفتم هدفم از نوشتن اينجا چيه.اگه دقت کنين بي تاريخ مقدمه ميبينين ماله ۷ ماه پيشه .ياني انگيزه برا نوشتن نداشتم(يه کم هم دستم تو فارسي تايپ کردن کنده) .اين چند روز اخير هم به خاطر اينکه تعطيلات وسط ترم وبيکاريه ۲ بار نوشتم ولي بنا به پيشنهاد و قوت قلبي که بهم داد ميخام هر از چند گاهي وقت پيدا کردم اينجا بنويسم ...

از زندگي روزمره٬از خاطرات گذشته٫از لحظات ناب٫ازغمها واز لحظات شيرين

اما اينجا مخاطبم کي باشه؟ 

با اجازه شما خواننده اين نوشتها و با اجازه مخاطب اين سالهاي اخير که هر لحظم با اون گذشته?چه وقتهايي که بوده و چه وقتهايي که نبوده مخاطبم اون بوده .اينجا هم ميخام برا اون بنويسم.البته اينجا رو نميخام جاي هرفهايي کنم که فقط مال دو نفر باشه .فقط يه مخاطبي برا حرفام داشته باشم که ميدونم که تا حالا همه حرفهام رو بدقت گوش داده(به قول آزاده خواهرم وقتي باهم هستيم مثل دوتا کفتر بقبقو ميکنيم) و تو لحظات خوشي و ناخشي يار و ياورم بوده وبرا کارهام يه پشتوانه روحي و معنوي بزرگي بوده

حالا اينم با اجازه خودش اسمشو بزاريم سويتي يا اگه پيشنهاد بهتري داره به خودم بگه که به اون اسم اينجا اسم ببرم.

حالا پيدا کنيد پرتقال فروش را. سويتي دختره يا پسر؟ به نظر من که پسره ولي با اين تعاريف ميتونه پسر باشه؟بزارين اينم بمونه بمونه.ولي من خيلي دوستش دارم

 

 

 

 
Azadunifr
 
LOGO


شماره بازديد


 




پيوند
shazdeamin.persianblog.ir



پشتيباني
Persian Blog


بنابراين، من چه دارم؟اين اوست،هورلا،كه مرا تسخير كرده واين افكار ديوانه وار را به به مغزم مي آورد.او درون من است و كم كم به روح من تبديل ميشود.من او را خواهم كشت.

گي دوموپاسان


 

.:Archive :.
.: E-mail :.