.: هوم :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.
   
  هورلا                     
 
 
 
 

 

 
جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥

من سيزيف را در دامنه كوه رها ميكنم! بار سنگين او را پيوسته باز مي يابم اما سيزيف وفاداري متعادلي را تعليم مي دهد كه منكر خدايان است و صخره ها را بلند مي‌كند. اين جهاني كه از اين پس فرمانروايي ندارد در نظر او نه بي‌حاصل است و نه بي‌ارزش.بايد سيزيف را خوشبخت شمرد

آلبر کامو

 

 

سوِرٍنا

 
یکشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٥

میخواهم که اندوهی سیاه و سنگین

با قدمهای آ هسته در جانم حلول کند.روح مرا بتراشد

و جرعه جرعه تلخی خود را به کامم ریزد

در آرزوی آنم که زندگی جاودانه نصیبم شود

که تا ابد بتوانم دوست بدارم و روزی هزار بار

در رنج عشق جان بسپارم

بدون آنکه مرگ جرات کند به نجات من بشتابد

* سورٍنا سردار پادشاه اشکانی که همه عظمت خود را مدیون اوست

 

 

 

 
چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥

اونقدر در یک خواب عمیقی خوابیده بودم که  خواب بودن  یا نبودنم  رو براش نوشتم

که بگم تا دریا های پشت سرم  آب هاشونو نگه داشتن

که چرا حرفهایی رو که از چشمانم جاریه رو نمی بینه؟

که چرا کلماتی که از زبانم میریزه رونمیشنوه؟

که چشمان خواب آلوده منو تشخیص بده

که ببینه که راحت خوابیدم .

چشمانت روشن

 

 

 

 

 
چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٥

من ، در امتداد سال ها ، همراهان بسیاری داشته ام که پس از چند لحظه یا چند روز یا چند سال ، خواسته اند مثل من باشند یا من مثل آنها باشم . یا مرا معیار دیده اند یا خودشان را معیار تصور کرده اند .و همین مساله دردناک منجر به فسخ بسیاری از قراردادهای دوستی شده است – اگر چه دوستی ،قراردادپذیر نیست .

خیلی ها می آیند به طرف تو، و  مجذوب می شوند، و مغلوب.بعد، ناگهان می بینی که تکیه کلامهای تو را ،حرکات تو را ، طرز حرف زدن تو را ، و حتی سلیقه تو را در غذا خوردن و دوست داشتن این یا آن میوه و شیرینی تقلید می کنند. اینها  هرگز دوستان خوبی نمی شوند . تو نیمه مکمل خود را می خواهی نه سایه خود را ، نه شبح خود ، نه سایه خود ، نه شبیه خود را ...

دوست ، دوست را کامل می کند – همانگونه که یک نیمه در،  نیمه دیگر را ، اما  یک نیمه ی در ، در نیمه دیگر حل نمی شود ، محو نمی شود ، نابود نمی شود . این شبیه شدن ها مساله یی ست که باعث می شود ما غالبا تنها بمانیم ،چرا که از مقلد بیزاریم ، یا از این که تقلید کنیم . مگر آنکه دوستی را با دلقکی برابر بدانیم ، یا آنقدر درمانده و ضعیف النفس باشیم که احتیاج به  له  شدن در دیگری را حس کنیم ، یا آنقدر بیمار باشیم که بخواهیم در مقام « خود همه چیز بینی » ، جمعی انسان تو سری خورِ ساده لوح را به مسخرگی وادار کنیم .

ما می خواهیم کسی با ما باشد که « ما»  نباشد ، دستگیرنده ما باشد و دستگیرنده اش باشیم ، هشدار دهنده ی به ما باشد و هشداردهنده ی به او باشیم ، بیدار کننده ی ما و بیدار کننده اش ...

رفیقی که تو را دايما تایید می کند یا تحسین ، اسیر است نه رفیق .

 

 

نادر ابراهیمی  -  ابوالمشاغل

 

 

آسمون زمين

 
یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥

چند روز پیش آسمون بودم و شب زمین رو با ولع تماشا میکردم

از همون جا که هاله سیاه تموم میشه و خیلی نازو ذلال و صافِ

 اونجا کسی آواز میخوند و دیگران خنده میچیدن ولی کسی گم شدنم رو تو اون اقیانوس نمیدید

اصلا زمین از آسمون  قشنگ نیس مخصوصا با اون ستاره های زرد رنگش که سو سو هم میزنن و شهاب ها هم نبضی ندارن

بر عکس آسمونِ  آسمون نقره ای و پر از ستاره هستش . اصلا تصورش رو هم نمیشه کرد که چقدر ستاره اونجا بود

دلم میخواست آشتی بدم ستاره های نقره ای رو با زرد

خورشید رو باتاریکی

آخ اگه میتونستم  دست نوازش بکشم به ستاره های سربی

 اما اگه مرگ امونم میداد دوباره باز باد میشدم تو رگ شب

ولی وقتی تو شب گم بشی و کسی به فکرت نباشه

چه نبضی؟ چه خورشیدی؟ چه بادی؟

دوست داشتین یه روز بیاین ببرم نشونتون بدم

 

 

محبوب

 
دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥

اي نشسته در خيال من فراموشم مکن

با فراموشي و تنهايي هم آغوشم مکن

زندگاني ميکنم چون شعله با خود سوختن زنده ام

باسوز و ساز خويش خاموشم مکن

 

 

 

 
یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤

بوی عید

بوی اسکناس نو

بوی سرکه بوی سیر و سمنو

بوی سیریشم بادبادک کاغدی

بويِ دویدنِ رويِ آجرِ خیسِ  کفِ ایونِ مادر بزرگ

بوی تمام شدن فصل رفتهِ سرد

بوی مریم تا نغمه ای گرم وشیوای بسم الله

تا صدايِ ساعتِ کوکی

تا صدايِ مقلب القلوب

تا فرصتی به رنگین کمان شدن از برگشتن من از غروبِ رفتهِ شیرینیهايِ بازیهايِ کودکانه

 تا شفقِ بامدادِ مدبٌر الیل و انهار

 تا به ذلالی یافتنِ  طلوعِ شیرین  بخشاینده حق تا کشف حول حالنا

 تا  فقط گرفتارتو باشم تا یاورم تنها تو باشی تا قصه من فقط تو باشی

 تا  رسیدن به خودِ خودِ خورشید تا احسن الحال

 

 

  

 

 

با اینا زندگی رو سر میکنم ...

 

 

همونی که بود

 
دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٤

اینبار خورشید ميتابيد و با آسمون آبی که  گرمای آفتاب  دلِ جزیره رو زنده کرده بود  ، مثل  همونی که نبود و اینبار بود، که با هم خود جزیره بودیم با ساحلی سفید  و با اون که  از نگاهش آسمونم آبرها رو کنار زده بود که خورشید شفافتر و درخشانتر لبخند اونو به دنیا نشون بده. جزيره ای با درختانی شخم زده مثل موهای مجملی یک دختر  ناز   . ما رو بروی پنجره ای باز  رو به يک آبادی و خیره به این آبادی ،  ما مشغول خود و آنها  بر ما ، حتی آنهایی  که تو بهت دشت بودن،  اینو   فهمیده بودن و هر موجود زنده ای با صدای خودش داد میزد ، طوری که همه صدا ها قاطی هم بود، بعضی وقتها هم فرصتی برای سکوت مطلق پیدا میشد  برای ضیافتِ عشق، برای نازک شدن، برای نزدیک شدن ، برای دل دادن، برای شاعر شدن، برای نوازش ،  برای قدم زدن روی آسفالتِ تازهِ چسبناک ، برای این سَر خورده ، برای  دوست داشتن  و نهایتا سکوتی برای گم کردن خود و بعد پیدا کردنِ منِ در آن و  من به دنبال دستی بر دست  ، سری بر دوش و لبخندی بر لب  و شاید بر عکس . من به دنبال آن آبادی ، هوای خنک آزادی ، روزهایی نه چنین افسرده،  من به دنبال آن جاده تازه چسبناک ، من به دنبال  گشتن این روزها و سالها با او  که از این جا برویم  به دیاری که مرا عصر به عصر به تماشای آن ملکه صبا  بنشاند و هر روز صبح به صبح به  عشق ، آن آبادی بروم  پنجره را باز کنم  . من به دنبال حسی برای آخرین تصمیم  برای شکستنِ این جامِ پوچِ پایان که پا ، اگر بسته، آسمان آبیست دلها گرم است، و دستها بر  دست و دوشها بر دوش.  

 

 

 

 

 

 
دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٤

بعضی لحضات هس که آدم احساس ميکنه تمام احساسات برای درک اون لحظه کمن

مثل تصويری از طبيعت، مثل وقتی که وسطِ جزيرهِ تنهايی بالای يه تپه وقت غروب آفتاب بشينی و تو آسمون آبی و ابرای شخم زده و خورشيد آرغوانيِ پاييزی و کامل با ابروهای ابريِ ناز و افقی بالای کوهی که سرش يه خورده سفيد شده خيره بشی ، مثل دريايی که عقب نشينی کرده باشه و اون ته همه چی فقط يه خط غبار خاکستری بنظر بياد،يا  اونطرفتر تپه درختهايی که ، رديفو خيلی مرتب توی غربت يه دشت بزرگ به  جرم زندگی پر غرور سر پا وايسادن و با حسرت ،که از سپيده  عظمت يه دخترچوپان رو با گوسفنداش که اونارو به بهت دشت ميبره ،بدرقه ميکنه و همين  موقعها که وقت برگشتنشون هس نگران خستگی اونها هست ولی حيف که نميتونه درک کنه که اونا چقدر خسته شدن ،  مثل من که وقتی ميخوام دستهام رو هم دراز ميکنم باز نميتولم لمسشون کنم اينجاس که ايست زمان هم نميتونه کمکی به آدم بکنه مثل همون کسی که کنارم نيس مثل زلالی و  شفافی صدای ويولون يا گيتار تا چه رسد به نوازنده حتی چه رسد به وقتی که داد ميزنیم    وطنيم آذربايجان

 

 

آسمان تَب ريز

 
شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤

مکانهايی در شهر هست که گاهی نميشود فهميد چه چيزی آنها را در چنين مکانهايی بر پا ساخته .خانه های سلول مانند که تشکيل يک برج غول پيکر ميدهند،برجهايی متحرک که با خود فروشی طاقهايش با رنگ ها و جلوه های فيروزه ای و گل محمدی سنت را در مدرنيته رسم کرده.روی آسفالتی تازه که بعد از باران حتما درخشان خواهد بود و با درختان تيز برگ و در کل خيابانی که بوی پهن تازه را ميدهد همه نشان از تصنئی بودن دارد  و شبی چنان ولرم که ما با کمترين دعوتش خودمان را در آغوشش ميبينيم.

لذت ها و شاديهای عشق آميز ،جشنی شعله ور ،ديوانگی ما که تا پاسی در آنجا ادامه ميابد

شبی که زير پای رقاصان بر خود ميلرزيد و از حال ميرفت و اتاقی که در آن مهتاب داشت باسِِحر دختران جوان به خواب ميرفت و تنها خنده های ما در آن آسمان شهر خفته بود که پرتو می افشاند.

و تمام.

.

.

.

در گذر از اين عوالم در گرگ و ميش شب با چشمان وَزقی در حالی که مستی بر من چيره ميشد و خواب مرا با خود ميبرد گاهی پيامی و گاهی نوايی و گاه صدايی مثل صدای شکستن غرور دخترانه يک دختر مرا تا بيدار شدن صبح همراهی کرد

 

 
Azadunifr
 
LOGO


شماره بازديد


 




پيوند
shazdeamin.persianblog.ir



پشتيباني
Persian Blog


بنابراين، من چه دارم؟اين اوست،هورلا،كه مرا تسخير كرده واين افكار ديوانه وار را به به مغزم مي آورد.او درون من است و كم كم به روح من تبديل ميشود.من او را خواهم كشت.

گي دوموپاسان


 

.:Archive :.
.: E-mail :.